موسی عمران همی شد سوی طور
زاهدی را دید در ره غرق نور
۱گفت ای موسی بگو با کردگار
کآنچه گفتی کرده شد رحمت بیار
۲بعد از آن چون شد از آنجا دورتر
عاشقی را دید ازو مخمور تر
۳گفت با حق گوی کاین بی مغز و پوست
دوستدار تست تو داریش دوست
۴عاقبت موسی چو شد آنجایگاه
دید دیوانه دلی را پیش راه
۵برهنه پای و سر و گستاخ وار
گفت این ساعت بگو با کردگار
۶چند سودائیم داری بیش ازین
من ندارم برگ خواری بیش ازین
۷جان من از غصه بر لب آمدست
روز شادی مرا شب آمدست
۸من بترک تو بگفتم ای عزیز
تو بترک من توانی گفت نیز
۹چون سخن دیوانه را نیکو نبود
هیچ موسی را جواب او نبود
۱۰چون بطور آمد کلیم کار ساز
گفت وبشنید و چو میگردید باز
۱۱قصهٔ آن عابد و عاشق بگفت
حق جواب هر دو تن لایق بگفت
۱۲گفت آن عابد برای رحمت است
مرد عاشق را محبت قسمت است
۱۳هر دو را مقصود اینجا حاصل است
هرچه میخواهند از ما حاصل است
۱۴کرد موسی سجده و گردید باز
حق تعالی گفت دیگر چیست راز
۱۵قصهٔ دیوانه پنهان کردهٔ
تو درین پیغام تاوان کردهٔ
۱۶گفت یا رب آن سخن بنهفته به
گرچه میدانی تو آن ناگفته به
۱۷چون گشایم من درآن پیغام لب
زآنکه هست اینجایگه ترک ادب
۱۸حق بدو گفتا جوابش بازده
سوی او از سوی ما آواز ده
۱۹گو خدا میگویدت ای بی قرار
گر بگوئی تو بترک کردگار
۲۰من بترک تو نخواهم گفت هیچ
خواه سر پیچ از من و خواهی مپیچ
۲۱قصهٔ دیوانگان آزادگیست
جمله گستاخی و کار افتادگیست
۲۲آنچه فارغ میبگوید بیدلی
کی تواند گفت هرگز عاقلی
۲۳