گفت بلبل من دگر نایم بباغ
زانکه دارم دل ز جور او بداغ
۱بیوفائی پیشه دارد آن صنم
لاجرم از دور بانگی میزنم
۲گر بدانی سازگاری میکند
مهر پیوندی و یاری میکند
۳عاشق خود را نمیراند ز پیش
میشدم نزدیک او با جان خویش
۴چونکه با عاشق نمیسازد دمی
بهر دل ریشان ندارد مرهمی
۵من چرا آیم بباغ و بوستان
تا کرا بینم میان گلستان
۶خوبرو هستند در عالم بسی
نیست اندر نسل آدم زو کسی
۷مشتری هستند او را بی شمار
من ندارم طاقت این کار و بار
۸در رهم صد خار محنت مینهد
هر دمم صد درد و زحمت میدهد
۹هر زمان بر رنگ و بو نازد همی
در ره عشقم زبون سازد همی
۱۰نالهٔ من از غنون دیگر است
عاشقان را نالهٔ من درخور است
۱۱من سلیمان را غلامی کردهام
جملهٔ مرغان را گرامی کردهام
۱۲او چه داند قدر چون من بلبلی
نیست پیش اهل دل جز یک گلی
۱۳گوئیا از عجز میرانم سخن
ورنه کی باشد حدیث ما محن
۱۴گرچه میگویم سخن از درد دل
تو مگو آنجا که من گردم خجل
۱۵گفتهٔ آزرده دل باشد درشت
بی لگد نبود بدان پا دار مشت
۱۶چون بیاوردی ازو پیشم خبر
گر توانی از منش حرفی ببر
۱۷گفت نتوانم سخن گفتن ز تو
پیش آن رعنا گهر سفتن ز تو
۱۸گر برم حرفی بداند غمز من
زانکه او داناست اندر رمز من
۱۹صبر کن امشب که میآید صبا
نزد تو باصد عتاب و ماجرا
۲۰الوداعی کرد بلبل را و رفت
صبحدم باد صبا آمد شنفت
۲۱نالهٔ بلبل شنید ازدور جای
کای صبا بهر خدا زوتر بیای
۲۲چون صبا را دید نالش کرد زار
همچو ابری کرد چشم او نثار
۲۳گفت آن دم با صبا احوال خویش
گرمتر شد هر زمان بر حال خویش
۲۴کای صبا از دوست پیغامی بده
گر دعائی نیست دشنامی بده
۲۵هرچه آن گل بر زبان آورده بود
یک بیک با بلبل مسکین نمود
۲۶و آن غزل برگفت که فرموده بود
خویش را در هر سخن بستوده بود
۲۷بلبل مجروح را مجروح کرد
هر غم دل بر زبان مشروح کرد
۲۸