ای چون من صد بنده و چاکر ترا
تا بکی باشم چنین غم خور ترا
۱من چنین دور از وصال روی تو
باغبان شب تا سحر در بر ترا
۲ای مسلمان بر من مسکین ببخش
تا نگوید هیچکس کافر ترا
۳رحمتی کن بر من بی پا و سر
تا ببازم جان و دل برسر ترا
۴خون ما برخاک میریزی مریز
تا نگیرد داور محشر ترا
۵آه از آن مشاطه کو نقش تو بست
با زر و زرینه و زیور ترا
۶حال من تا تو نبینی ای صنم
کی به پیغامی شود باور ترا
۷بر صبا چون کرد املا این غزل
گفت دارم عشق رویش از ازل
۸این غزل را هم بگوش او رسان
در نهانی تا بدانند ناکسان
۹کاین پریشان حال را بر جان ببخش
دردمند عشق را درمان ببخش
۱۰تا ببازم جان خود را در غمت
کی بدارم دست من از دامنت
۱۱چون شنید این نکتهها بر گفت باز
نزد گل آمد به هنگام نیاز
۱۲چون میان گلستان شد صبحگاه
گل شکفته بود همچو روی ماه
۱۳چون بیامد پیش روی گل رسید
مرحبائی کرد چون گل را بدید
۱۴گل بدو گفت ای صبا امشب مرا
در چمن تنها رها کردی چرا
۱۵گشت معلوم صبا آن گفتنش
تا ندانند دشمنان در سفتنش
۱۶حال را میگفت با گل سر بسر
گشته از عشق رخش از خود بدر
۱۷نازها میکرد گل در انجمن
چاک کرده هر زمانی پیرهن
۱۸بلبل شوریده گفتا زینهار
گر مجالی باشدت پیش نگار
۱۹این غزل را پیش آندلبر بخوان
رخش دانش اندرین معنی بران
۲۰باز گل اندیشهٔ بسیار کرد
عاقبت غم بر دل خود یار کرد
۲۱