پیش از آن دم کاید ازمحبوب ذوق
قمری آمد با دل مدروح و شوق
۱گفت از گل غیبت بسیار او
داشت صد انواع درد کار او
۲کرد غمّازی بلبل هر زمان
جان و دل در باخته بلبل روان
۳گفت ای بلبل ز من این پند گوش
کن تلطف باش در هجران خموش
۴کین زمان در خدمتش دیدم محن
گلستان از بوی آن مشک ختن
۵عشق میبازد بر وی مرد وزن
او گشاده روی خندانت چو من
۶هر که بوی آن گل نو برشنید
خویش را از عشق او رسوا بدید
۷که جمال خویش کرده آشکار
گفته اندر مدح خود بیتی سه چار
۸ز آن همی ترسم که در دستان فتد
در میان جملهٔ مستان فتد
۹زآنکه میآیند مردم میروند
هر یکی رنگی و بوئی میبرند
۱۰هر زمان با هر کسی دارد نظر
از رموز عشق کی دارد خبر
۱۱سخت بیدردست از عشاق او
کی بود در راه حق مشتاق او
۱۲