ناقلی در پیش آن شیخ کبیر
گفت هر روزی یکی داننده پیر
۱میکند ختمی و در عمری دراز
کار او انیست گفتم با تو باز
۲شیخ گفتش زان همه قرآن دمی
دامنش نگرفت یک آیت همی
۳گر گرفتی آیتی زان دامنش
نیستی پروای خواندن چون منش
۴درد او گر دامنت گیرد دمی
رستگاری یابی از عالم همی
۵بوی این درد از دل سرمست تو
گر توانی برد بردی دست تو
۶عاشقان این درد از راه دراز
میشناسند ای عجب از بوی باز
۷