گفت دزدی را گرفت آن سر فراز
در میان جمع دستش کرد باز
۱دزد نه دم زد از آن نه آه کرد
برگرفت آن دست و عزم راه کرد
۲همچنان خاموش میبرید راه
تا رباطی بود رفت آنجایگاه
۳چون رسید آنجاخروشی درگرفت
ناله و فریاد و جوشی در گرفت
۴در فغان آمد بصد زاری زار
وز نفیر خویشتن شد بی قرار
۵سایلی گفتش تو با چندین خروش
زیر دار آخر چرا بودی خموش
۶گفت آنجا هیچ همدردم نبود
دست ببریده یکی مردم نبود
۷گر من آنجا سخت میجوشیدمی
یا بصد فریاد بخروشیدمی
۸گر بسی فریاد بودی آن همه
خلق را چون باد بودی آن همه
۹لیک اینجا یک بریده دست هست
کس چه داند او بداند درد دست
۱۰لاجرم گر پیش او نالم رواست
کو بداند نالهٔ من از کجاست
۱۱تا نیاید هیچ همدردی پدید
نالهٔ همدرد نتواند شنید
۱۲ذرهٔ این درد اگر برخیزدت
دل بصد درد دگر برخیزدت
۱۳گر شود این درد دامنگیر تو
بس بود این درد دایم پیر تو
۱۴ور نگیرد دامنت این درد زود
گفت و گوی این ندارد هیچ سود
۱۵