بود مجنونی به نیشابور در
زو ندیدم در جهان رنجورتر
۱محنت و بیماری ده ساله داشت
تن چو نالی و زفان بی ناله داشت
۲سینه پر سوز و دل پر درد او
لب بخون برهم بسی میخورد او
۳آنچه در سرما و در گرما کشید
کی تواند کوه آن تنها کشید
۴نور از رویش بگردون میشدی
هر نفس حالش دگرگون میشدی
۵زو بپرسیدم من آشفته کار
کاین جنونت از کجا شد آشکار
۶گفت یک روزی درآمد آفتاب
درگلویم رفت و من گشتم خراب
۷خویشتن را کرده ام زان روز گم
گم شود هر دو جهان زان سوز گم
۸بر سر او رفت در وقت وفات
نیک مردی گفتش ای پاکیزه ذات
۹این زمان چونی که جان خواهی سپرد
گفت آنگه تو چه دانی و بمرد
۱۰گر ز کار افتادگی گویم بسی
تا نیفتد کار کی داند کسی
۱۱