خونئی را زار میبردند و خوار
تا درآویزند سر زیرش ز دار
۱او طرب میکرد و بس دل زنده بود
خنده میزد وان چه جای خنده بود
۲سایلی گفتش که آزادی چرا
وقت کشتن این چنین شادی چرا
۳گفت چون عمر از قضاماند این قدر
کی توان برد این قدر در غم بسر
۴تا که این میگفت حق دادش نجات
از ممات او برون آمد حیات
۵هرچه برهم مینهی بر هم منه
هیچ کس را هیچ بیش و کم منه
۶هرچه داری جمله آنجا میفرست
کم بود از نیم خرما میفرست
۷زانکه هرچ آنجا فرستی آن تراست
وانچه میداری نگه تاوان تراست
۸