علتی محمود را گشت آشکار
شد ز مدهوشی سه روز و شب ز کار
۱در سه روز و شب نجنبید او زجای
عقل زایل تن در افتاده ز پای
۲وی عجب آنگه که شاه حق شناس
شد ز هوش از هوش رفته بد ایاس
۳روز چارم شاه چون هشیار گشت
آن غلام از بیهشی بیدار گشت
۴چشم چون بگشاد از هم پادشاه
دید ایاز خویش را آنجایگاه
۵گفت تو کی آمدستی ای غلام
گفت این ساعت زهی عالی مقام
۶ای گدای صحبت سلطان طلب
تا درآموزی توبی حاصل ادب
۷چون خلیفه زادهٔ حقی ترا
کی کند اندر گدا طبعی رها
۸بود بر بالین او حاضر وزیر
گفت ای بخشندهٔ تاج و سریر
۹شد سه روز و شب که بر بالین شاه
هست بیهوش او چو شاه اینجایگاه
۱۰نه ازو یک ذره جنبش دیده ایم
نه ازو حرفی سخن بشنیده ایم
۱۱وآنگهی گوید که اکنون آمدم
من کنون زین کذب بیرون آمدم
۱۲شاه گفتش ای غلام بی فروغ
بر سر من از چه میگوئی دروغ
۱۳گفت هرگز در دروغم نیست راه
لیک چون باشد وجودم غرق شاه
۱۴شاه چون بیخود شود بیخود شوم
چون بخود باز آید او بخرد شوم
۱۵از سر خویشم وجود خاص نیست
این سخن جز از سر اخلاص نیست
۱۶چون وجود من بود از شهریار
کی شود بی او وجودم آشکار
۱۷بنده دایم از تو موجودست و بس
خود که باشد بنده محمودست و بس
۱۸جهد کن پیش از اجل ای خود پرست
تا زخلت ذرهٔ آری بدست
۱۹گر شود یک ذره خلت حاصلت
باز خندد آفتابی در دلت
۲۰