روستائیی بشهر مرو رفت
در میان مسجد جامع بخفت
۱بود بر پایش کدوئی بسته چست
تا نگردد گم در آن شهر از نخست
۲دیگری آن باز کرد از پای او
بست بر پا خفت بر بالای او
۳مرد چون بیدار شد دل خسته دید
کاین کدو بر پای آن کس بسته دید
۴در تحیر آمد و سرگشته شد
گفت یا رب روستائی گشته شد
۵ای خدا گر او منم پس من چه ام
ور منست او او نگوید من که ام
۶در میان نفی و اثباتم مدام
نه بمن شد کار و نه بی من تمام
۷در میان این و آن درمانده ام
در یقین و در گمان درمانده ام
۸