نازنین میرفت و بس شوریده بود
گفتی از سرباز خوابی دیده بود
۱میگذشت او بر در مجلس گهی
این سخن گفت آن مذکر آنگهی
۲این گل آدم خدا از سرنوشت
چل صباح از دست قدرت میسرشت
۳بعد از آن گفتا دل مؤمن مدام
هست در انگشت حق کرده مقام
۴نازنین چون این سخن بشنود ازو
زاتش جانش برآمد دود ازو
۵گفت بیچاره چه سازد آدمی
یا دلست او یا گلست او از زمی
۶چون دل و چون گل بدست اوست بس
پس بدست ما چه باشد جز هوس
۷من دلی دارم ز عالم یا گلی
هر دو او راست اینت مشکل مشکلی
۸از دل و گل در جهان من برچه ام
اوست جمله در میان من برچه ام
۹هیچ هستم من ندانم یا نیم
چون همه اوست آخر اینجا من کیم
۱۰