بیدل دیوانهٔ در حال شد
پیش دکان یکی بقال شد
۱گفت بر دکان چرا داری نشست
گفت تا آید مرا سودی بدست
۲گفت چبود سود گفتا آنکه زود
گر یکی داری دو گردد اینت سود
۳گفت کورست آن دلت دو ماحضر
گر یکی گردد ترا سود این شمر
۴کار تو بر عکس این افتاد نیک
نیستت توحید در شرکی ولیک
۵چون دل و گل هر دو در حق گم شود
آنگهی مردم بحق مردم شود
۶