غافلی میشد بصحرا روز برف
دید مردی را ز مردان شگرف
۱برف میرفت آن بزرگ و میگذشت
دانه میپاشید در صحرا ودشت
۲برف در گرمی چو آتش میفشاند
مرغکان را دانهٔ خوش میفشاند
۳غافل او را گفت ای بس بی خبر
نیست وقت کشت این ناید ببر
۴در چنین فصلی که کارد دانهٔ
ور کسی کارد بود دیوانهٔ
۵مرد گفتش این چه گویم زشت نیست
کشت اینست و جزین خود کشت نیست
۶وقت کشت من کنونست ای پسر
گر تو نشناسی جنونست ای پسر
۷این زمین کاین تخم افکندم درو
از سرشکم آب میبندم درو
۸آن درو چون وقتش آید من کنم
وآن زمین را گاو در خرمن کنم
۹تا به کی از خام بودن سوز کو
چند از تاریکی شب روز کو
۱۰ای نمازت نانمازی آمده
پاک بازی تو بازی آمده
۱۱چون نماز تو چنین پرتفرقه ست
ترک کن کاین نیست ادا این مخرقه ست
۱۲