پادشاهی بود مجنون را بخواند
پیش تخت خویش بر کرسی نشاند
۱گفت چندین درجهان صاحب جمال
تو چرا گشتی ز لیلی گنگ و لال
۲پس بتان را خواند از هر سوی او
عرضه شان میداد پیش روی او
۳گفت ای مجنون ببین کاین یک نگار
هست نیکوتر ز چون لیلی هزار
۴لیک مجنون سرفکنده بود و بس
ننگرست از سوی یک بت یک نفس
۵پادشاهش گفت آخر درنگر
پس ببین چندین نگار سیمبر
۶تا زهم بگشاید آخر مشکلت
عشق لیلی سرد گردد بر دلت
۷از سر دردی زفان مجنون گشاد
از دو چشم سیل بارش خون گشاد
۸گفت شاها عشق لیلی سرفراز
در میان جانم استادست باز
۹پس گرفته برهنه تیغی بدست
میخورد سوگند کای مغرور مست
۱۰گر بغیر ما کنی یک دم نظر
خون جان خود بریزی بی خبر
۱۱روی یوسف دیدن و بر زیستن
وآنگهی سوی دگر نگریستن
۱۲چون بود دیدار یوسف ماحضر
در نیاید هیچ پیوندی دگر
۱۳گر تو خواهی بود مرد اهل راز
تا ابد منگر بسوی هیچ باز
۱۴زانکه گر جائی نظر خواهی فکند
در کنار خویش سرخواهی فکند
۱۵