عیسی مریم بمردی برگذشت
دید او را معبدی کرده بدشت
۱معبدی زیبا و محرابی درو
سبزه زاری چشمهٔ آبی درو
۲گفت هان ای زاهد یزدان پرست
درچه کاری کردهٔ اینجا نشست
۳گفت عمری برگذشت ای نامدار
تا بطاعت میگذارم روزگار
۴حاجتی دارم درین عمر دراز
بر نمیآرد خدای کارساز
۵گفت چه حاجت همی خواهی ز دوست
گفت یک ذره محبت کان اوست
۶عیسی آن حاجت برای او بخواست
پس برفت و حاجتش افتاد راست
۷بعد ازان عیسی رسید آنجایگاه
دید آن معبد نهان در خاک او
۸خشک بوده چشمهٔ آبش همه
پاره پاره گشته محرابش همه
۹گفت الهی روشنم گردان و راست
کو کجاشد وین خرابی از کجاست
۱۰گفت اینک بر سر کوهست او
پای تا سر کوه اندوهست او
۱۱رفت عیسی بر سر کوه ای عجب
دید او را زرد روی و خشک لب
۱۲در تحیر مانده و افسرده باز
میندانستش مسیح از مرده باز
۱۳بر تنش هر موی بر دردی دگر
هر زمان بر روی او گردی دگر
۱۴سرنگون درخون و خاک افتاده بود
هر دوچشمش در مغاک افتاده بود
۱۵کرد عیسی هم سلامش هم خطاب
نه علیک آمد ازو و نه جواب
۱۶حق تعالی گفت با عیسی براز
کان چنانی این چنین شد از نیاز
۱۷ذرهٔ از دوستی میخواست او
چون بدادم از همه برخاست او
۱۸از وجود خویش ناپروا بماند
محو گشت و بی سر و بی پا بماند
۱۹گر زیادت کردمی یک ذره من
ذره ذره گشتی این بی خویشتن
۲۰با محبّت درنگنجد ذرهٔ
نیست مرد دوستی هر غرهٔ
۲۱در محبت تا که غیری ماندست
در درون کعبه دیری ماندست
۲۲چون نماند در دل از اغیار نام
پرده از محبوب بر خیزد تمام
۲۳