حکایت کوف

حکایت مردی که پس از مرگ حقه‌ای زر او بازمانده بود عطار

شاعر
عطار
مجموعه
حکایت کوف
قالب
مثنوی
وزن
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

حقه‌ای زر داشت مردی بی‌خبر

چون بمرد و زو بماند آن حقه زر

۱

بعد سالی دید فرزندش به خواب

صورتش چون موش و دو چشمش پر آب

۲

پس در آن موضع که زر بنهاده بود

موشی اندر گرد آن می‌گشت زود

۳

گفت فرزندش کزو کردم سؤال

«کز چه این جا آمدی؟ بر گوی حال»

۴

گفت: «زر بنهاده‌ام این جایگاه

من ندانم تا بدو کس یافت راه»

۵

گفت: «آخر صورت موشت چراست؟»

گفت: هر دل را که مهر زر بخاست

۶

صورتش این‌ست و در من می‌نگر

پند گیر و زر بیفکن ای پسر!

۷

دربارهٔ عطار

۵٬۰۱۵ شعر منتشرشده در آرشیو

این شعر در مجموعهٔ حکایت کوف (۲ شعر) قرار دارد.