حقهای زر داشت مردی بیخبر
چون بمرد و زو بماند آن حقه زر
۱بعد سالی دید فرزندش به خواب
صورتش چون موش و دو چشمش پر آب
۲پس در آن موضع که زر بنهاده بود
موشی اندر گرد آن میگشت زود
۳گفت فرزندش کزو کردم سؤال
«کز چه این جا آمدی؟ بر گوی حال»
۴گفت: «زر بنهادهام این جایگاه
من ندانم تا بدو کس یافت راه»
۵گفت: «آخر صورت موشت چراست؟»
گفت: هر دل را که مهر زر بخاست
۶صورتش اینست و در من مینگر
پند گیر و زر بیفکن ای پسر!
۷