کوف آمد پیش چون دیوانهای
گفت: من بگزیدهام ویرانهای
۱عاجزیام در خرابی زاده من
در خرابی میروم بیباده من
۲گر چه معموری بسی خوش یافتم
هم مخالف، هم مشوش یافتم
۳هرک در جمعیتی خواهد نشست
در خرابی بایدش رفتن چو مست
۴در خرابی جای میسازم به رنج
زآنک باشد در خرابی جای گنج
۵عشق گنجم در خرابی ره نمود
سوی گنجم جز خرابی ره نبود
۶دور بردم از همه کس رنج خویش
بوک یابم بی طلسمی گنج خویش
۷گر فرو رفتی به گنجی پای من
باز رستی این دلِ خودرأی من
۸عشق بر سیمرغ جز افسانه نیست
زآنک عشقش کار هر مردانه نیست
۹من نیَم در عشق او مردانهای
عشق، گنجم باید و ویرانهای
۱۰هدهدش گفت: ای ز عشق گنج مست!
من گرفتم کآمدت گنجی به دست
۱۱بر سر آن گنج، خود را مرده گیر
عمر رفته، ره به سر نابرده گیر
۱۲عشق گنج و عشق زر از کافریست
هرک از زر بت کند او آزریست
۱۳زر پرستیدن بود از کافری
نیستی آخر ز قوم سامری
۱۴هر دلی کز عشق زر گیرد خلل
در قیامت صورتش گردد بدل
۱۵