سالک آمد پیش آدم خون فشان
تا ازان دم یابد از آدم نشان
۱گفت ای بنیاد فطرت ذات تو
دو جهان پر شور ذریات تو
۲تا ابد اعجوبهٔ عالم توئی
اصل کرمنا بنی آدم توئی
۳در زمین و آسمان لشکر تراست
جسم و جان و جزو و کل یکسر تراست
۴مرکز دنیا و دین مطلق توئی
نقطهٔ عالم صفی حق توئی
۵هم توئی بر صورت اصل آمده
صورتی از صورتش فصل آمده
۶هم خمیر دست حق دایم تراست
جان بحق بیواسطه قایم تراست
۷هم دلت را اصبعین قدرتست
جان پاکت مرغ خاص حضرتست
۸چون تو داد نقطهٔ مردم دهی
هشت جنت را بیک گندم دهی
۹طفل ره بودی که در زیر و زبر
سجده کردندت ملایک سر بسر
۱۰باز چون در راه دین بالغ شدی
از دوعالم تا ابد فارغ شدی
۱۱گرملک بسیار عالم دیده بود
کس بنامی زان همه نرسیده بود
۱۲جمله را تعلیم هر اسم از تو خاست
وز مسمی ذرهٔ قسم از تو خاست
۱۳چون تو استاد ملایک آمدی
جمله مملوک و تو مالک آمدی
۱۴از مسمی ابجدی در حد من
در من آموز ای اب و هم جد من
۱۵چند سوزم جان پرسوزم ببین
روز من شب شد شب و روزم ببین
۱۶آدم معصوم گفت ای مرد راه
می بباید شد ترا تا پیشگاه
۱۷پیشگاه دولت دین مصطفاست
پیش او شو تا شود این کار راست
۱۸گرچه میدانم دوای این طلب
نیست با او این دوا کردن ادب
۱۹درحضور او ز ما دولت مخواه
دولت آنجا جوی و آنجا جوی راه
۲۰زانکه فردا انبیا و اولیاش
جمله ره جویند در زیر لواش
۲۱هرکه در راه محمد ره نیافت
تا ابد گردی ازین درگه نیافت
۲۲دولت دنیا و دین درگاه اوست
انبیا را قبله خلوتگاه اوست
۲۳دولت آنجا جوی و دین آنجا طلب
مرجع اهل یقین آنجا طلب
۲۴پیش گیر اکنون ره و عالم ببین
نوح بر راهست او را هم ببین
۲۵سالک آمد پیش پیر سرفراز
در میان آورد با او نقد راز
۲۶پیر گفتش هست آدم اصل کل
عز را بفروخته بخریده ذل
۲۷جسته از تخت خداوندی کنار
بندگی را کرده در دل اختیار
۲۸از بهشت عدن آزاد آمده
در غم بنده شدن شاد آمده
۲۹بود نور قدسی هم پیراهنش
خواست کان بیرون فتد از گردنش
۳۰زانکه او را بندگی مطلوب بود
لاجرم در بندگی محبوب بود
۳۱بندگی راترک جنت گفت پاک
عاشق آسا از بهشت آمد بخاک
۳۲