بندهٔ را امتحان میکرد شاه
خواند یک روزیش پیش خود پگاه
۱گفت این دم دامن من بر سرآر
با من از یک جیب آنگه سربرآر
۲تا چو با من یک گریبانت بود
هرچه آن من بود آنت بود
۳چون میان ما یکی حاصل شود
گر خیالست ازدوئی باطل شود
۴جسم وجانم جسم و جان تو بود
هرچه هست آن من آن تو بود
۵بندهٔ نادان بجست از جایگاه
کرد بیرون سر ز جیب پادشاه
۶گشت با شاه جهان هم پیرهن
ذرهٔ نشناخت حد خویشتن
۷چون برون آورد سر از جیب شاه
خویشتن را سر ندید آنجایگاه
۸شه چو در بیحرمتی بشناختش
تاکه دم زد سر ز تن انداختش
۹هرکه پای از حد خود برتر نهد
سر دهد بر بادو دین بر سر نهد
۱۰هرکه در بی حرمتی گامی نهاد
در شقاوت خویش را دامی نهاد
۱۱بندهٔ را تا ادب نبود نخست
بندگی از وی کجا آید درست
۱۲چون بلای قرب دید آدم ز دور
سوی ظلمت آشیان آمد ز نور
۱۳دید دنیا کشت زار خویشتن
لاجرم کرد اختیار خویشتن
۱۴نیست دنیا بد اگر کاری کنی
بد شود گر عزم دیناری کنی
۱۵