پادشاهی بود بس صاحبجمال
در جهانِ حُسن، بیمثل و مثال
۱مُلک عالم مُصحفِ اسرارِ او
در نکویی آیتی دیدار او
۲میندانم هیچ کس آن زهره یافت
کو تواند از جمالش بهره یافت
۳روی عالم پُر شد از غوغای او
خلق را از حد بشد سودای او
۴گاه شبدیزی برون راندی به کوی
برقعی گلگون فرو هشتی به روی
۵هرک کردی سوی آن برقع نگاه
سر بریدندیش از تن بیگناه
۶وآنک نام او براندی بر زفان
قطع کردندی زفانش در زمان
۷ور کسی اندیشه کردی زآن وصال
عقل و جان بر باد دادی زآن محال
۸روز بودی کز غم عشقش هزار
میبمردند، اینت عشق و اینت کار
۹گر کسی دیدی جمالش آشکار
جان بدادی و بمردی زار زار
۱۰مردن از عشقِ رخِ آن دلنواز
بهتر از صد زندگانیِ دراز
۱۱نه کسی را صبر بودی زو دمی
نه کسی را تاب او بودی همی
۱۲خلق میبودند دائم زین طلب
صبر نه با او و بی او ای عجب
۱۳گر کسی را تاب بودی یک زمان
شاه روی خویش بنمودی عیان
۱۴لیک چون کس تاب دید او نداشت
لذتی جز در شنید او نداشت
۱۵چون نیامد هیچ خلقی مرد او
جمله میمردند و دل پُر درد او
۱۶آینه فرمود: حالی پادشاه!
کاندر آینه توان کردن نگاه
۱۷روی را از آینه میتافتی
هر کس از رویش نشانی یافتی
۱۸گر تو میداری جمال یار دوست
دل! بدان، کآیینهٔ دیدار اوست
۱۹دل به دست آر و جمال او ببین
آینه کن جان، جلال او ببین
۲۰پادشاهِ توست بر قصرِ جلال
قصر روشن زآفتاب آن جمال
۲۱پادشاه خویش را در دل ببین
هوش را در ذرهٔ حاصل ببین
۲۲هر لباسی کآن به صحرا آمدست
سایهٔ سیمرغ زیبا آمدست
۲۳گر تو را سیمرغ بنماید جمال
سایه را سیمرغ بینی بیخیال
۲۴گر همه چل مرغ و گر سیمرغ بود
هرچ دیدی سایهٔ سیمرغ بود
۲۵سایه را سیمرغ چون نبوَد جدا
گر جدایی گویی آن نبوَد روا
۲۶هر دو چون هستند با هم بازجوی
درگذر از سایه وآن گه راز جوی
۲۷چون تو گم گشتی چنین در سایهای
کی ز سیمرغت رسد سرمایهای؟
۲۸گر تو را پیدا شود یک فتح باب
تو درون سایه بینی آفتاب
۲۹سایه در خورشید گم بینی مدام
خود همه خورشید بینی والسلام
۳۰