پرسش مرغان

حکایت اسکندر که خود به رسولی می‌رفت عطار

شاعر
عطار
قالب
مثنوی
وزن
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

گفت: چون اسکندر آن صاحب قبول

خواستی جایی فرستادن رسول

۱

چون رسد آخر خود آن شاه جهان

جامه پوشیدی و خود رفتی نهان

۲

پس بگفتی آنچ کس نشنوده است

گفتی: «اسکندر چنین فرموده است»

۳

در همه عالم نمی‌دانست کس

کین رسول اسکندر است آن جا و بس

۴

هیچ کس چون چشم اسکندر نداشت

گر چه گفت «اسکندرم»، باور نداشت

۵

هست راهی سوی هر دل شاه را

لیک ره نبود دل گمراه را

۶

گر برون خانه شه بیگانه بود

غم مخور چون در درون هم‌خانه بود

۷

دربارهٔ عطار

۵٬۰۱۵ شعر منتشرشده در آرشیو

این شعر در مجموعهٔ پرسش مرغان (۴ شعر) قرار دارد.