گفت: چون اسکندر آن صاحب قبول
خواستی جایی فرستادن رسول
۱چون رسد آخر خود آن شاه جهان
جامه پوشیدی و خود رفتی نهان
۲پس بگفتی آنچ کس نشنوده است
گفتی: «اسکندر چنین فرموده است»
۳در همه عالم نمیدانست کس
کین رسول اسکندر است آن جا و بس
۴هیچ کس چون چشم اسکندر نداشت
گر چه گفت «اسکندرم»، باور نداشت
۵هست راهی سوی هر دل شاه را
لیک ره نبود دل گمراه را
۶گر برون خانه شه بیگانه بود
غم مخور چون در درون همخانه بود
۷