بعد از آن مرغانِ دیگر سر به سر
عذرها گفتند، مشتی بیخبر
۱هر یکی از جهل عذری نیز گفت
گر نگفت از صدر، کز دهلیز گفت
۲گر بگویم عذر یکیک با تو باز
دار معذورم که میگردد دراز
۳هر کسی را بود عذری تنگ و لنگ
این چنین کس کی کند عنقا به چنگ؟
۴هرک عنقا راست از جان خواستار
چنگ از جان باز دارد مردوار
۵هر که را در آشیان سیدانه نیست
شاید از سیمرغ اگر دیوانه نیست
۶چون نداری دانهای را حوصله
چون تو با سیمرغ باشی هم چله؟
۷چون تهی کردی به یک می پهلوان
دوسْتکانی چون خوری با پهلوان؟
۸چون نداری ذرّهای را گنج و تاب
چون توانی جُست گنج از آفتاب؟
۹چون شدی در قطرهای ناچیز غرق
چون روی از پای دریا تا به فرق؟
۱۰زآنچ آن خود هست بویی نیست این
کار هر ناشستهرویی نیست این
۱۱جملهٔ مرغان چو بشنیدند حال
سر به سر کردند از هدهد سؤال
۱۲کای سبق بُرده ز ما در رهبری
ختم کرده بهتری و مهتری
۱۳ما همه مشتی ضعیف و ناتوان
بیپر و بیبال، نه تن، نه توان
۱۴کی رسیم آخر به سیمرغ رفیع؟
گر رسد از ما کسی، باشد بدیع
۱۵نسبت ما چیست با او؟ بازگوی
زآنک نتوان شد به عمیا رازجوی
۱۶گر میان ما و او نسبت بُدی
هر یکی را سوی او رغبت بُدی
۱۷او سلیمانست و ما موری گدا
درنگر کو از کجا، ما از کجا
۱۸کرده موری را میان چاه بند
کی رسد در گرد سیمرغ بلند؟
۱۹خسروی کار گدایی کی بود؟
این به بازوی چو مایی کی بود؟
۲۰هدهد آن گه گفت: کای بیحاصلان!
عشق کی نیکو بود از بددلان؟
۲۱ای گدایان! چند ازین بیحاصلی؟
راست ناید عاشقی و بددلی
۲۲هر که را در عشق چشمی باز شد
پایکوبان آمد و جانباز شد
۲۳تو بدان کآن گه که سیمرغ از نقاب
آشکارا کرد رخ چون آفتاب
۲۴صدهزاران سایه بر خاک او فکند
پس نظر بر سایهٔ پاک او فکند
۲۵سایهٔ خود کرد بر عالم نثار
گشت چندین مرغ هر دم آشکار
۲۶صورت مرغانِ عالم سر به سر
سایهٔ اوست، این بدان ای بیهنر!
۲۷این بدان چون این بدانستی نخست
سوی آن حضرت نسَب کردی درست
۲۸حق بدانستی ببین آن گه بباش
چون بدانستی مکن این راز فاش
۲۹هرک او از کسب مستغرق بوَد
حاش لله، گر تو گویی حق بوَد
۳۰گر تو گشتی آنچ گفتم نه حقی
لیک در حق دائماً مستغرقی
۳۱مرد مستغرق حلولی کی بود؟
این سخن کار فضولی کی بود؟
۳۲چون بدانستی که ظلِ کیستی
فارغی گر مردی و گر زیستی
۳۳گر نگشتی هیچ سیمرغ آشکار
نیستی سیمرغ هرگز سایهدار
۳۴باز اگر سیمرغ میگشتی نهان
سایهای هرگز نماندی در جهان
۳۵هرچ این جا سایهای پیدا شود
اول آن چیز آشکار آن جا شود
۳۶دیدهٔ سیمرغ بین گر نیستت
دل چو آیینه منور نیستت
۳۷چون کسی را نیست چشم آن جمال
وز جمالش هست صبر لامحال
۳۸با جمالش عشق نتوانست باخت
از کمال لطف خود آیینه ساخت
۳۹هست از آیینه دل،در در دل نگر
تا ببینی روی او در دل نگر
۴۰