بعد از آن بنمایدت پیش نظر
معرفت را وادیی بی پا و سر
۱هیچ کس نبود که او این جایگاه
مختلف گردد ز بسیاری راه
۲هیچ ره دروی نه هم آن دیگرست
سالک تن، سالک جان، دیگرست
۳باز جان و تن ز نقصان و کمال
هست دایم در ترقی و زوال
۴لاجرم بس ره که پیش آمد پدید
هر یکی بر حد خویش آمد پدید
۵کی تواند شد درین راه جلیل
عنکبوت مبتلا همسیرِ پیل
۶سِیر هر کس تا کمال وی بود
قرب هر کس حسب حال وی بود
۷گر بپرد پشه چندانی که هست
کی کمال صرصرش آید بدست
۸لاجرم چون مختلف افتاد سیر
هم روش هرگز نیفتد هیچ طیر
۹معرفت زینجا تفاوت یافتست
این یکی محراب و آن بت یافتست
۱۰چون بتابد آفتاب معرفت
از سپهر این ره عالی صفت
۱۱هر یکی بینا شود بر قدر خویش
بازیابد در حقیقت صدر خویش
۱۲سر ذراتش همه روشن شود
گلخن دنیا برو گلشن شود
۱۳مغز بیند از درون نه پوست او
خود نبیند ذرهای جز دوست او
۱۴هرچ بیند روی او بیند مدام
ذره ذره کوی او بیند مدام
۱۵صد هزار اسرار از زیر نقاب
روز میبنمایدت چون آفتاب
۱۶صد هزاران مرد گم گردد مدام
تا یکی اسراربین گردد تمام
۱۷کاملی باید درو جانی شگرف
تا کند غواصی این بحر ژرف
۱۸گر ز اسرارت شود ذوقی پدید
هر زمانت نو شود شوقی پدید
۱۹تشنگیِ بر کمال اینجا بود
صد هزاران خون حلال اینجا بود
۲۰گر بیازی دست تا عرش مجید
دم مزن یک ساعت از هل من مزید
۲۱خویش را در بحر عرفان غرق کن
ورنه باری خاک ره بر فرق کن
۲۲گر نِهای ای خفته اهل تهنیت
پس چرا خود را نداری تعزیت
۲۳گر نداری شادیی از وصل یار
خیز باری ماتم هجران بدار
۲۴گر نمیبینی جمال یار، تو
خیز منشین، میطلب اسرار، تو
۲۵گر نمیدانی طلب کن شرم دار
چون خری تا چند باشی بیفسار؟
۲۶