بود مردی سنگ شد در کوه چین
اشک میبارد ز چشمش بر زمین
۱بر زمین چون اشک ریزد زار زار
سنگ گردد اشک آن مرد آشکار
۲گر از آن سنگی فتد در دست میغ
تا قیامت زو نبارد جز دریغ
۳هست علم آن مرد پاک راست گوی
گر به چین باید شدن او را بجوی
۴زانک علم از غصهٔ بی همتان
سنگ شد، تا کی ز کافر نعمتان
۵جمله تاریک است این محنت سرای
علم در وی چون جواهر ره نمای
۶رهبر جانت درین تاریک جای
جوهر علمست و علم جان فزای
۷تو درین تاریکی بی پا و سر
چون سکندر ماندهای بیراه بر
۸گر تو برگیری ازین جوهر بسی
خویش را یابی پشیمانتر کسی
۹ور نباید جوهرت ای هیچ کس
هم پشیمانتر تو خواهی بود بس
۱۰گر بود ور نبود این جوهر ترا
هر زمان یابم پشیمانتر ترا
۱۱این جهان و آن جهان در جان گمست
تن ز جان و جان ز تن پنهان گمست
۱۲چون برون رفتی ازین گم در گمی
هست آنجا جای خاص آدمی
۱۳گر رسی زینجا بجای خاص باز
پی بری در یک نفس صد گونه راز
۱۴ور درین ره بازمانی وای تو
گم شود در نوحه سر تا پای تو
۱۵شب مخسب و روز در هم میمخور
این طلب در تو پدید آید مگر
۱۶میطلب تو تا طلب کم گرددت
خورد روز و خواب شب کم گرددت
۱۷