خونیی را کشت شاهی در عقاب
دید آن صوفی مگر او را به خواب
۱در بهشت عدن خندان میگذشت
گاه خرم گه خرامان میگذشت
۲صوفیش گفتا تو خونی بودهای
دایما در سرنگونی بودهای
۳از کجا این منزلت آمد پدید
زانچ تو کردی بدین نتوان رسید
۴گفت چون خونم روان شد بر زمی
میگذشت آنجا حبیب اعجمی
۵در نهان در زیرچشم آن پیر راه
کرد درمن طرفة العینی نگاه
۶این همه تشریف و صد چندین دگر
یافتم از عزت آن یک نظر
۷هرک چشم دولتی بر وی فتاد
جانش در یک دم به صد سر پی فتاد
۸تانیفتد بر تو مردی را نظر
از وجود خویش کی یابی خبر
۹گر تو بنشینی به تنهایی بسی
ره بنتوانی بریدن بیکسی
۱۰پیر باید، راه را تنها مرو
از سر عمیا درین دریا مرو
۱۱پیر ما لابد راه آمد ترا
در همه کاری پناه آمد ترا
۱۲چون تو هرگز راه نشناسی ز چاه
بی عصا کش کی توانی برد راه
۱۳نه ترا چشمست و نه ره کوته است
پیر در راهت قلاوز ره است
۱۴هرک شد درظل صاحب دولتی
نبودش در راه هرگز خجلتی
۱۵هرک او در دولتی پیوسته شد
خار در دستش همه گل دسته شد
۱۶