چون ایاز از چشم بدرنجور شد
عاقبت از چشم سلطان دور شد
۱ناتوان بر بستر زاری فتاد
در بلا و رنج و بیماری فتاد
۲چون خبر آمد به محمود از ایاس
خادمی را خواند شاه حق شناس
۳گفت میرو تا به نزدیک ایاز
پس بدو گوی ای ز شاه افتاده باز
۴دور از روی تو زآن دورم ز تو
کز غم رنج تو رنجورم ز تو
۵تاکه رنجوریت فکرت میکنم
تا تو رنجوی ندانم یا منم
۶گر تنم دور اوفتاد از هم نفس
جان مشتاقم بدو نزدیک بس
۷مانده ام مشتاق جانی از تو من
نیستم غایب زمانی از تو من
۸چشم بد بدکاری بسیار کرد
نازنینی را چو تو بیمار کرد
۹این بگفت و گفت در ره زود رو
همچو آتش آی و همچون دود رو
۱۰پس مکن در ره توقف زینهار
همچو آب از برق میرو برق وار
۱۱گر کنی در راه یک ساعت درنگ
ما دو عالم بر تو گردانیم تنگ
۱۲خادم سرگشته در راه ایستاد
تا بنزدیک ایاز آمد چو باد
۱۳دید سلطان را نشسته پیش او
مضطرب شد عقل دوراندیش او
۱۴لرزه بر اندام خادم اوفتاد
گوئیا در رنج دایم اوفتاد
۱۵گفت با شه چون توان آویختن
این زمان خونم بخواهد ریختن
۱۶خورد سوگندان که در ره هیچ جای
نه باستادم نه بنشستم ز پای
۱۷می ندانم ذرهٔ تا پادشاه
پیش ازمن چون رسید اینجایگاه
۱۸شاه اگردارد وگرنه باورم
گر در این تقصیر کردم کافرم
۱۹شاه گفتش نیستی محرم درین
کی بری تو راه ای خادم درین
۲۰من رهی دزدیده دارم سوی او
زانکه نشکیبم دمی بی روی او
۲۱هر زمان زان ره بدو آیم نهان
تا خبر نبود کسی را در جهان
۲۲راه دزدیده میان ما بسی است
رازها در ضمن جان ما بسی است
۲۳از برون گرچه خبر خواهم ازو
در درون پرده آگاهم ازو
۲۴راز اگر میپرسم از بیرونیان
در درون با اوست جانم در میان
۲۵جان چو گردد محو در جانان تمام
جان همه جانان بگیرد بر دوام
۲۶گرچه در صورت بود رنگ دوی
جز یکی نبود ولیکن معنوی
۲۷گر دو تار ریسمان پیدا شود
چون تو برهم تابیش یکتا شود
۲۸