سالک از خون کرد ادیم چهره رنگ
رفت پیش آدمی با عیش تنگ
۱گفت ای خورشید بینش آمده
قطب کل آفرینش آمده
۲قابل بار امانت آمدی
در امانت بی خیانت آمدی
۳این جهان را وان جهان را سروری
وی عجب تو خود ز هر دو برتری
۴هم ملایک جمله در خدمت تراست
هم دو گیتی جمله پرنعمت تراست
۵هم قیامت عرض لشکرگاه تست
دوزخ و جنت سر دو راه تست
۶هم کلام و رؤیت از حضرت تراست
کن فکان در قبضهٔ قدرت تراست
۷طی شود هم آسمان و هم زمی
وز تو موئی را نخواهد بد کمی
۸جمله را در کار تو خواهند باخت
تا ابد با کار تو خواهند ساخت
۹از ازل ملک ابد خوردن تراست
خوشتر از خوشتر طلب کردن تراست
۱۰از تو شد ای اهل گنج و مرد کار
گنج مخفی حقیقت آشکار
۱۱چون کمالی بود برتر از جهان
ناقصی بایست آن را تشنه جان
۱۲تا گرفت آن کند بر قدر خویش
از هلال آرد بصحرا بدر خویش
۱۳قدر داند قرب را از بعد راه
قرب را دایم بجان دارد نگاه
۱۴مردم آمد از دو عالم مرد این
نیست کس جز آدمی در خورد این
۱۵چون چنین ره سوی گنجی بردهٔ
در طریق گنج رنجی بردهٔ
۱۶گر بسوی گنج راهم میدهی
تا ابد از چاه جاهم میدهی
۱۷زین سخن شد آدمی بیهوش ازو
دل چو دریا آمدش در جوش ازو
۱۸گفت آخر زآشکارا و نهان
کیست سرگردانتر از ما در جهان
۱۹بستهٔ تکلیف و پندار آمده
نه شده گم نه پدیدار آمده
۲۰با جهانی پر عقوبت پیش در
هر زمان بیم صعوبت بیشتر
۲۱هم درین عالم بزیر صد حجاب
هم دران عالم اسیر صد حساب
۲۲آفتاب ما شود تاریک حال
گر بود یک ذره ایمان را زوال
۲۳زین چنین کاری که ما را اوفتاد
آتشی در سنگ خارا اوفتاد
۲۴سنگ نتوانست بار آن کشید
وآدمی باری چنان از جان کشید
۲۵ای دریغا رنج برد ما همه
زندگی نیست اینکه مرد ما همه
۲۶غرقهٔ دریای حیرت آمدیم
پای تا سر عین حسرت آمدیم
۲۷مانده گه در حرص و گه در آز باز
کشته گشته در غم ناز ونیاز
۲۸دور شو از ما چه میخواهی رهی
ورنه همچون ما در افتی درچهی
۲۹زآدمی این راه مشکل کم طلب
گر رهی میبایدت زآدم طلب
۳۰سالک آمد پیش پیر و بار خواست
پیش او برگفت آن اسرار راست
۳۱پیر گفتش هست جان آدمی
کل کل و خرمی در خرمی
۳۲هرکه او در جان مردم اوفتاد
هر دوعالم در دلش گم اوفتاد
۳۳هرکه او در عالم جان ره برد
از ره جان سوی جانان ره برد
۳۴ره بجان بردن بجانان بردنست
لیک اول ره سوی جان بردنست
۳۵هست جانان را بجان راهی نهان
لیک دزدیدهست آن راه از جهان
۳۶جان گران ره باز یابد سوی او
تا ابد دزدیده بیند روی او
۳۷چون جهانی غیرت از هر سوی بود
روی او دزدیده دیدن روی بود
۳۸هست راهی سوی هر دل شاه را
لیک ره نبود دل گمراه را
۳۹گر برون حجره شه بیگانه بود
غم مخور چون در درون هم خانه بود
۴۰