سالک طیار شد پیش طیور
گفت ای پرندگان نار و نور
۱ای برون جسته ز دام پر بلا
صف کشیده جمله فی جوالسما
۲هم زفان مرغ در شهر شماست
هم نوا و نور از بهر شماست
۳زآشیان بی صفت پریده اید
در جهان معرفت گردیده اید
۴هم ز بال و پر قفس بشکسته اید
هم ز دام و بند بیرون جسته اید
۵از شما شد هدهد دلاله کار
صاحب انگشتری را راز دار
۶این شما را بس که هدهد یافتست
وز چنان شاهی تفقد یافتست
۷شب هوای طشت پروین میکنید
تا سحرگه خایه زرین میکنید
۸ای همه بیواسطه بشتافته
چینه از تغدوا خماصاً یافته
۹زیر سایه غرب تا شرق شما
سایهٔ سیمرغ بر فرق شما
۱۰چون شما را صحبت سیمرغ هست
هرچه خواهم تا به شیر مرغ هست
۱۱طفل راهم چارهٔ شیری کنید
می بمیرم تشنه تدبیری کنید
۱۲چون شنیدند این سخن مرغان باغ
شد جهان بر چشمشان چون پر زاغ
۱۳مرغ گفت ای بیخبر از حال من
زین مصیبت سوخت پر وبال من
۱۴زین غمم در خون و درگل مانده
همچو مرغی نیم بسمل مانده
۱۵جملهٔ عالم به پر پیموده ام
پر و منقارم بخون آلوده ام
۱۶روز تا شب این طلب میکرده ام
خواب را شب خوش بشب میکرده ام
۱۷عاقبت همچون تو حیران مانده ام
بال و پر زین جست و جو افشانده ام
۱۸هست مرغ عاشق ما عندلیب
واو ندارد هیچ جز دستان نصیب
۱۹گر همایست استخوانی میخورد
تا ازو شاهی جهانی میخورد
۲۰جلوهٔ طاوس منگر این نگر
کو فرو آرد بیک میویز سر
۲۱هدهد از خود نیز در سر میکند
در سرش چیزیست سر بر میکند
۲۲چون شتر مرغی ما سیمرغ دید
لاجرم از ننگ ما عزلت گزید
۲۳گر تو پریدن بپر ما کنی
پر بریزی خویش را رسوا کنی
۲۴سالک آمد پیش پیر بی نظیر
داد حالی شرح از زاری چو زیر
۲۵پیر گفتش هست مرغ از بس کمال
جملهٔ معنی علوی را مثال
۲۶معنئی کان از سر خیری بود
صورتش را آخرت طیری بود
۲۷ذات جان را معنی بسیار هست
لیک تا نقد تو گردد کار هست
۲۸هر معانی کان ترا درجان بود
تا نپیوندد به تن پنهان بود
۲۹چون بتن پیوست آن خاص آن تست
نیست خاص آن تو گر در جان تست
۳۰دولت دین گر میسر گرددت
نقد جان با تن برابر گرددت
۳۱