گفت محمود آن جهان را پادشاه
در شکاری دور افتاد از سپاه
۱در دهی افتاد ویران سر بسر
پیر زالی دید پیش رهگذر
۲گاو میدوشید روئی چون بهی
گفت ای زن شربتی شیرم دهی
۳پیرزن گفتش که ای میر اجل
شیر را آخر کجاباشد محل
۴شوهر من گر بدی اینجایگاه
گاو کردی پیش تو قربان راه
۵گر شتابت نیست مهمانت کنم
نقد من گاویست قربانت کنم
۶زان سخن محمود خوش دل گشت ازو
شد پیاده زود بر نگذشت ازو
۷گاو را در حال دوشیدن گرفت
شیر از پستانش جوشیدن گرفت
۸دست شاه آن لحظه چندان شیر ریخت
کان بماهی دست زال پیر ریخت
۹پیرزن چون دید آن بسیار شیر
گفت تو شیر از چه خواهی ای امیر
۱۰زانکه هر انگشت تو گوئی عیان
چشمهٔ پر شیر دارد در میان
۱۱با چنین دستی که این ساعت تراست
شیرت از بهر چه میبایست خواست
۱۲دولتی داری چو دریا بی کنار
من ندانم تا چه مردی ای سوار
۱۳شیرخور نه از من از بازوی خویش
زانکه خواهی خورد از پهلوی خویش
۱۴خویشتن را نقد چندین شیر ازو
من بماهی دیده ام ای میر ازو
۱۵این همه شیرم که از دست تو زاد
این نه پستان داد کاین دست تو داد
۱۶تا در پی بودند صحرائی سپاه
از همه سوئی درآمد گرد شاه
۱۷سجده میبردند پیش روی او
حلقه میکردند از هر سوی او
۱۸پیرزن را حال اومعلوم گشت
همچو سنگی بود همچون موم گشت
۱۹دست و پایش پیش شاه از کار شد
خجلت و تشویر او بسیار شد
۲۰گفت تااکنون که مینشناختم
گاو را قربان تو میساختم
۲۱چون بدانستم برای جان تو
خویشتن را میکنم قربان تو
۲۲از حدیث پیرزن خوش گشت شاه
گفت هر حاجت که میباید بخواه
۲۳گفت آن خواهم که گه گه شهریار
اوفتد از لشکر خود بر کنار
۲۴آیدم مهمان به تنهائی خویش
فرد آید سوی سودائی خویش
۲۵زانکه من بی طاقتم سر تا قدم
می ندارم طاقت کوس و علم
۲۶شاه آن ده را عمارت ساز کرد
از برای پیر زن آغاز کرد
۲۷ده بدو بخشید و زانجا در گذشت
پیرزن را این سخن شد سرگذشت
۲۸چون نبد محمود را دولت مجاز
هر کجا میشد بدو میگشت باز
۲۹دولت آمد اصل مردم هوش دار
این قدر دولت که داری گوش دار
۳۰ور نداری گوش آن اندک قدر
چشم بد در حال آید کارگر
۳۱