شهریاری بود عالی شیوهٔ
در جوارش بود کنج بیوهٔ
۱بیوه هر روزی برافکندی سپند
در تعجب ماندی شاه بلند
۲خادمی را خواند روزی شهریار
داد صد دینارش از زر عیار
۳گفت رو این پیرزن را ده زشاه
پس بپرس از وی که هر روزی پگاه
۴این سپند از بهر چه سوزی همی
چون نداری یک شبه روزی همی
۵رفت خادم زر بداد و گفت راز
پیر زن در حال گفت ای سرفراز
۶هرچه در کلّ جهان نامش بری
عاقبت چشمش رسد تا بنگری
۷از گدائی گرچه جان میسوختم
این سپند از بهر آن میسوختم
۸چون گدائی خود آمد در خورم
گفتمش چشمی رسد تا بنگرم
۹اینکم تو زر نهادی در کنار
آن گدائی رفت و گشتم سیم دار
۱۰دیدی آخر چون مرا چشمی بدید
آن گدائی مرا چشمی رسید
۱۱فارغ از عالم گدائی راندن
بهتر از صد پادشائی راندن
۱۲چون بود هر روز یک نانت پسند
هیچ قیدی نیز درجانت مبند
۱۳