چون به چین افتاد اسکندر ز راه
داشتش فغفور چین در چین نگاه
۱کرد بزمی آنچنان شاهانه راست
کان صفت ناید بصد افسانه راست
۲چند کاسه پیش اسکندر نهاد
پر در و پر لعل و پر گوهر نهاد
۳گفت بسم اللّه بکن دستی دراز
تا کنند آنگه سپه دستی فراز
۴گفت اسکندر که پیشم قوت نیست
کاسه جز پر لعل و پر یاقوت نیست
۵کاسه پر جوهر چرا کردی بگو
کی خورد مردم چنین خوردی بگو
۶شاه چین گفتش که ای بحر علوم
تو نسازی قوت خود جوهر به روم
۷گفت جوهر چون تواند خورد کس
گردهٔ دو نان مرا قوتست و بس
۸کار من بی شک چو کار خاص و عام
میشود روزی بدو گرده تمام
۹شاه گفتش چون نمیخوردی گهر
می نبایستت دو گرده بیشتر
۱۰مینشد در روم این دو گرده راست
کز چنان جائیت بر بایست خاست
۱۱جملهٔ عالم بزیر پای کرد
عزم یک یک شهر و یک یک جای کرد
۱۲راه میپیمود با چندین سپاه
کرد چندینی رعیت را تباه
۱۳این دو گرده راست میبایست کرد
هم به روم آزاد میبایست خورد
۱۴چون ازو بشنود اسکندر دلیل
کرد از آنجا هم در آن ساعت رحیل
۱۵در سفر گفت این فتوحم بس بود
تا قیامت قوت روحم بس بود
۱۶ترک گفتم من سفر یکبارگی
عزلتی جویم ازین آوارگی
۱۷هیچکس را در جهان بحر و بر
از قناعت نیست ملکی بیشتر
۱۸