چون زلیخا شد ز یوسف بیقرار
با میان آورد عشقش از کنار
۱بر زلیخا شد همه عالم سیاه
تا کند یوسف بسوی او نگاه
۲ذرهای یوسف بدو میننگریست
تا زلیخا بر سر او میگریست
۳هر زمان از پیش او برخاستی
خویش از نوع دگر آراستی
۴جلوه میکردی بهپیش روی او
ننگرستی هیچ یوسف سوی او
۵چون زلیخا شد بهجان درمانده
حیلتی بر ساخت آن درمانده
۶خانهای فرمود بر هر سوی او
کرده صورت جمله نقش روی او
۷چار دیوارش چو سقف از هر کنار
بود از نقش زلیخا پُر نگار
۸لایق آن خانه مفرَش ساخت او
هم ز نقش خود منقّش ساخت او
۹گفت یوسف قبلهٔ روی عزیز
چون نمیبیند چه خواهد بود نیز
۱۰چون رخم نقد عزیز عالم است
نیل مصر جامعم را شبنم است
۱۱چون عزیزم من چنین در چشم خود
برکشم چون مصر نیل از چشم بد
۱۲شش جهت در صورت خویش آورم
یوسف صدیق را پیش آورم
۱۳تا چو بیند نقش من از خانه او
همچو من از من شود دیوانه او
۱۴عاقبت چون حیله ساخت آن دلربای
کرد یوسف را درون خانه جای
۱۵یوسف از هر سوی کهافکندی نظر
نقش آن دلداده دیدی پیش در
۱۶شش جهاتش صورت آن روی بود
ای عجب یک صورت از شش سوی بود
۱۷یوسف صدیق جان پاک تو
در درون خانهٔ پر خاک تو
۱۸چون نگه میکرد از هر سوی او
میندید از شش جهت جز روی او
۱۹دید در هر ذرهای انوار حق
موج میزد جزو جزو اسرار حق
۲۰لاجرم گر ماهی و گر ماه دید
هر دو عالم نور وجه اللّه دید
۲۱