عاشقی میمرد چون دل زنده داشت
لاجرم چون گل لبی پرخنده داشت
۱سایلی گفتش که این خنده ز چیست؟
خاصه در وقتی که میباید گریست؟
۲گفت با معشوق خود چون عاشقم
میزنم یک دم که صبحی صادقم
۳صبح را خنده صواب آید صواب
کاو درون سینه دارد آفتاب
۴گرچه من خورشید دارم در میان
بر طبق ننهادهام چون آسمان
۵آفتابی هر که را در جان بوَد
گر بخندد همچو صبح آسان بود
۶من که روزم آمد و شب در گذشت
یارم آمد رب و یارب درگذشت
۷گر کنم شادی و گر خندم، رواست
گر گشایم لب و گر بندم، رواست
۸چون شود خورشید عزّت آشکار
هشت جنّت گردد آنجا ذرهوار
۹بیجهت چندانکه بینی پیش و پس
از همه سویی یکی بینی و بس
۱۰جمله او بینی چو دایم جمله اوست
نیست در هر دو جهان بیرون ز دوست
۱۱