بود عطاری عجب شوریدهحال
در ره تحقیق او را صد کمال
۱حال با خالق عجب بوَد، ای پسر
نی چو حال این خیال بیخبر
۲در امور سرّ حق ره برده بود
نی چو حال ما و من در پرده بود
۳از یقین خویش حاصل کرده بود
در یقین خویش واصل گشته بود
۴علویی در خود چو شوقی داشت او
هیچ علمی را فرو نگذاشت او
۵جمله مردان در فنای ره شدند
در فنای حق به حق آگه شدند
۶جسم و جان و دین و دل درباختند
تا کمال راه دین دریافتند
۷زهد را و علم را و قال و قیل
جمله را انداختند در آب نیل
۸ای برادر غیر حق جز نیست کس
اهل معنی را همین باشد و بس
۹گر تو غیر حق نهبینی در جهان
بر تو گردد روشن اسرار نهان
۱۰چون که اندر راه حق یک تن شوی
از وجود خویشتن فارغ شوی
۱۱گر ز جسم و جان شود کلی بهدر
آن زمان ز اسرار حق یابی خبر
۱۲عقل او در گفت سودا میکند
عشق هر دم خود به یغما میکند
۱۳عقل شیطان گفت من ز آدم بهم
اوست سلطانی و من نورانیم
۱۴حق تعالی گفت ای ملعون شده
از طریق راه حق بیرون شده
۱۵آدم و معنی ندیده بالیقین
روح پاکش رحمة للعالمین
۱۶او من است و من ویم ای بیخبر
لاجرم در راه معنی کور و کر
۱۷گر ترا دیده بُدی در راه ما
آدم ما را بدیدی همچو ما
۱۸چون ندیدی آدمی را با یقین
نام تو کردیم ابلیس لعین
۱۹ای برادر با کمال خویش باش
در ره توحید حق بیکیش باش
۲۰بگذر از کفر و نفاق کیش دین
تا رسی در قرب رب العالمین
۲۱خودپرستان اندرین ره گمرهند
در طریق عشق حق آگهترند
۲۲نفس انسان سد راه عشق شد
عاشقان را راه پس در عشق شد
۲۳عشق را بگزین و نفست را بسوز
تا شب تاریک گردد همچو روز
۲۴نفس را اینجا حجاب راه دان
این سخن را از دل آگاه دان
۲۵این نه تقلید است نه این راهها است
راه تحقیق است و راه مصطفی است
۲۶هر که اندر بند نفس خویش ماند
از ره حق همچو کافر کیش ماند
۲۷در ره توحید جان ایثار کن
دیده را در باز رو دیدار کن
۲۸در جمال حق جمال حق ببین
در صفات ذات رب العالمین
۲۹من نمودم از برای جملهتان
من سزاوارم برای جملهتان
۳۰من خدایم من خدایم من خدا
فارغم از کبر و کینه وز هوا
۳۱سرّ بیسرنامه را پیدا کنم
عاشقان را در جهان شیدا کنم
۳۲