بود پیری عاجز و حیران شده
سخت کوش چرخ سرگردان شده
۱دست تنگی پایمالش کرده بود
گرگ پیری در جوالش کرده بود
۲بود نالان همچو چنگی ز اضطراب
پیشهٔ او از همه نقلی رباب
۳نه یکی بانگ ربابش میخرید
نه کسی نان ثوابش میخرید
۴گرسنه مانده نه خوردی و نه خواب
برهنه مانده نه نانی و نه آب
۵چون نبودش هیچ روی از هیچ سوی
برگرفت آخر رباب و شد بکوی
۶مسجدی بود از همه نوعی خراب
رفت آنجا و بزد لختی رباب
۷رخ بقبله زخمه را بر کار کرد
پس سرودی نیز با آن یار کرد
۸چون بزد لختی رباب آن بیقرار
گفت یا رب من ندانم هیچ کار
۹این چه میدانستم آن آوردمت
خوش سماعی با میان آوردمت
۱۰عاجزم پیرم ضعیفم بی کسم
چون ندارم هیچ نان جان می بسم
۱۱نه کسم میخواند از بهر رباب
نه کسم نان میدهد بهر ثواب
۱۲من چو کردم آن خود بر تو نثار
تو کریمی نیز آن خود بیار
۱۳در همه دنیا ندارم هیچ چیز
رایگان مشنو سماع من تو نیز
۱۴کار من آماده کن یکبارگی
تا رهائی یابم از غمخوارگی
۱۵چون ز بس گفتن دلش در تاب شد
هم دران مسجد خوشی درخواب شد
۱۶صوفیان بوسعید آن پیر راه
گرسنه بودند جمله چند گاه
۱۷چشم در ره تا فتوحی دررسد
قوت تن قوت روحی در رسد
۱۸عاقبت مردی درآمد با خبر
پیش شیخ آورد صد دینار زر
۱۹بوسه داد و گفت اصحاب تراست
تا کنندامروز وجه سفره راست
۲۰شد دل اصحاب الحق خوش ازان
رویشان بفروخت چون آتش ازآن
۲۱شیخ آن زر داد خادم را و گفت
در فلان مسجد یکی پیری بخفت
۲۲با ربابی زیر سر پیری نکوست
این زر او را ده که این زر آن اوست
۲۳رفت خادم برد زر درویش را
گرسنه بگذاشت قوم خویش را
۲۴آن همه زر چون بدید آن پیر زار
سر بخاک آورد و گفت ای کردگار
۲۵از کرم نیکو غنیمی میکنی
با چو من خاکی کریمی میکنی
۲۶بعد از اینم گر نیارد مرگ خواب
جمله از بهر تو خواهم زد رباب
۲۷میشناسی قدر استادان تو نیک
هیچکس مثل تو نشناسد ولیک
۲۸چون تو خود بستودهٔ چه ستایمت
لیک چون زر برسدم باز آیمت
۲۹هر کرا در عقل نقصان اوفتد
کار او فی الجمله آسان اوفتد
۳۰لاجرم دیوانه را گرچه خطاست
هرچه میگوید بگستاخی رواست
۳۱خیر و شر چون جمله زینجا میرود
نوحهٔ دیوانه زیبا میرود
۳۲