گفت لقمان سرخسی کای اله
پیرم و سرگشته و گم کرده راه
۱بندهای کو پیر شد شادش کنند
پس خطش بدهند و آزادش کنند
۲من کنون در بندگیت ای پادشاه
همچو برفی کردهام موی سیاه
۳بندهٔ بس غم کشم، شادیم بخش
پیرگشتم ، خط آزادیم بخش
۴هاتفی گفت ای حرم را خاص خاص
هر که او از بندگی خواهد خلاص
۵محو گردد عقل و تکلیفش به هم
ترک گیر این هر دو و درنه قدم
۶گفت الاهی پس ترا خواهم مدام
عقل و تکلیفم نباید والسلام
۷پس ز تکلیف وز عقل آمد برون
پای کوبان دست میزد در جنون
۸گفت اکنون من ندانم کیستم
بنده باری نیستم، پس چیستم
۹بندگی شد محو، آزادی نماند
ذرهای در دل غم و شادی نماند
۱۰بیصفت گشتم، نگشتم بیصفت
عارفم اما ندارم معرفت
۱۱من ندانم تو منی یا من توی
محو گشتم در تو و گم شد دوی
۱۲