رفت پیش بوعلی آن پیر زن
کاغذی زر برد کین بستان ز من
۱شیخ گفتش عهد دارم من که نیز
جز ز حق نستانم از کس هیچچیز
۲پیرزن در حال گفت ای بوعلی
از کجا آوردی آخر احولی
۳تو درین ره مرد عقد و حل نهای
چند بینی غیر اگر احول نهای
۴مرد را در دیده آنجا غیر نیست
زانک آنجا کعبه نی و دیر نیست
۵هم ازو بشنو سخنها آشکار
هم بدو ماند وجودش پایدار
۶هم جزو کس را نبیند یک زمان
هم جزو کس رانداند جاودان
۷هم درو، هم زو و هم با او بود
هم برون از هرسه این نیکو بود
۸هرک در دریای وحدت گم نشد
گر همه آدم بود مردم نشد
۹هر یک از اهل هنر وز اهل عیب
آفتابی دارد اندر غیب غیب
۱۰عاقبت روزی بود کان آفتاب
با خودش گیرد، براندازد نقاب
۱۱هرک او در آفتاب خود رسید
تو یقین میدان که نیک و بد رسید
۱۲تا تو باشی، نیک و بد اینجا بود
چون تو گم گشتی همه سودا بود
۱۳ور تو مانی در وجود خویش باز
نیک و بد بینی بسی و ره دراز
۱۴تا که از هیچی پدیدار آمدی
درگرفت خود گرفتار آمدی
۱۵کاشکی اکنون چو اول بودیی
یعنی از هستی معطل بودیی
۱۶از صفات بد به کلی پاک شو
بعد از آن بادی به کف با خاک شو
۱۷تو کجا دانی که اندر تن ترا
چه پلیدیهاست چه گلخن ترا
۱۸مار و کژدم در تو زیر پردهاند
خفتهاند و خویشتن گم کردهاند
۱۹گر سر مویی فراایشان کنی
هر یکی را همچو صد ثعبان کنی
۲۰هر کسی را دوزخ پر مار هست
تا بپردازی تو دوزخ کار هست
۲۱گر برون آیی ز یک یک پاک تو
خوش به خواب اندر شوی در خاک تو
۲۲ورنه زیر خاک چه کژدم چه مار
میگزندت سخت تا روز شمار
۲۳هر کسی کو بیخبر زین پاکیست
هرکه خواهی گیر کرمی خاکیست
۲۴تاکی ای عطار ازین حرف مجاز
با سر اسرارتوحید آی باز
۲۵مرد سالک چون رسد این جایگاه
جایگاه مرد برخیزد ز راه
۲۶گم شود، زیرا که پیدا آید او
گنگ گردد، زانک گویا آید او
۲۷جزو گردد، کل شود، نه کل، نه جزو
صورتی باشد صفت نه جان، نه عضو
۲۸هر چهار آید برون از هر چهار
صد هزار آید فزون از صد هزار
۲۹در دبیرستان این سر عجب
صد هزاران عقل بینی خشک لب
۳۰عقل اینجا کیست افتاده بدر
مانده طفلی کو ز مادر زاد کر
۳۱ذرهای برهرک این سر تافتست
سر ز ملک هر دو عالم تافتست
۳۲خود چو این کس نیست مویی در میان
چون نتابد سر چو مویی از جهان
۳۳گرچه این کس نیست کل این هم کس است
گر وجودست وعدم هم این کس است
۳۴