از قضا افتاد معشوقی در آب
عاشقش خود را درافکند از شتاب
۱چون رسیدند آن دو تن با یک دگر
این یکی پرسید از آن کای بیخبر
۲گر من افتادم در آن آب روان
از چه افکندی تو خود را در میان
۳گفت من خود را در آب انداختم
زانک خود را از تو مینشناختم
۴روزگاری شد که تا شد بیشکی
با تویی یِ تو یکی یِ من یکی
۵تو منی یا من توم، چند از دوی
با توم من ، یا توم، یا تو توی
۶چون تو من باشی و من تو بر دوام
هر دو تن باشیم یک تن والسلام
۷تا توی برجاست در شرکست یافت
چون دوی برخاست توحیدت بتافت
۸تو درو گم گرد، توحید این بود
گم شدن کم کن تو، تفرید این بود
۹