خورد بر یک جایگه روزی بلال
بر تن باریک صد چوب و دوال
۱خون روان شد زو ز چوب بیعدد
هم چنان میگفت احد میگفت احد
۲گر شود در پای خاری ناگهت
حب و بغض کس نماند در رهت
۳آنک او در دست خاری مبتلاست
زو تصرف در چنان قومی خطاست
۴چون چنان بودند ایشان تو چنین
چند خواهی بود حیران تو چنین
۵از زفافت بت پرستان رستهاند
وز زبان تو صحابه خستهاند
۶در فضولی میکنی دیوان سیاه
گوی بردی گر زفان داری نگاه
۷