درتعصب گوید

حکایت چوب خوردن بلال عطار

شاعر
عطار
قالب
مثنوی
وزن
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

خورد بر یک جایگه روزی بلال

بر تن باریک صد چوب و دوال

۱

خون روان شد زو ز چوب بی‌عدد

هم چنان می‌گفت احد می‌گفت احد

۲

گر شود در پای خاری ناگهت

حب و بغض کس نماند در رهت

۳

آنک او در دست خاری مبتلاست

زو تصرف در چنان قومی خطاست

۴

چون چنان بودند ایشان تو چنین

چند خواهی بود حیران تو چنین

۵

از زفافت بت پرستان رسته‌اند

وز زبان تو صحابه خسته‌اند

۶

در فضولی می‌کنی دیوان سیاه

گوی بردی گر زفان داری نگاه

۷

دربارهٔ عطار

۵٬۰۱۵ شعر منتشرشده در آرشیو

این شعر در مجموعهٔ درتعصب گوید (۸ شعر) قرار دارد.