مصطفا جایی فرود آمد به راه
گفت آب آرند لشگر را ز چاه
۱رفت مردی بازآمد پر شتاب
گفت پر خونست چاه و نیست آب
۲گفت پنداری ز درد کار خویش
مرتضی در چاه گفت اسرار خویش
۳چاه چون بشنید آن تابش نبود
لاجرم چون تو شدی آبش نبود
۴آنک در جانش چنین شوری بود
در دلش کی کینهٔ موری بود
۵در تعصب میزند جان تو جوش
مرتضا را جان چنین نبود خموش
۶مرتضا را میمکن بر خود قیاس
زانک در حق غرق بود آن حقشناس
۷هم چنان مستغرق کار است او
وز خیالات تو بیزارست او
۸گر چو تو پر کینه بودی مرتضی
جنگ جستی پیش خیل مصطفی
۹او ز تو مردانهتر آمد بسی
پس چرا جنگی نکرد او باکسی
۱۰گر به ناحق بود صدیق ای عجب
او چو بر حق بود حق کردی طلب
۱۱پیش حیدر خیلام المؤمنین
چون نه بر منوال دین جستند کین
۱۲لاجرم چون دید چندان جنگ و شور
دفع کرد آن قوم را حیدر به زور
۱۳وانک با دختر تواند جنگ کرد
داند او سوی پدر آهنگ کرد
۱۴ای پسر تو بینشانی از علی
عین و یا و لام دانی از علی
۱۵تو ز عشق جان خویشی بیقرار
واو نشسته تا کند صد جان نثار
۱۶از صحابه گر شدی کشته کسی
حیدر کرار غم خوردی بسی
۱۷تا چرا من هم نگشتم کشته نیز
خوار شد بر چشم من جان عزیز
۱۸خواجه گفتی چه فتادست ای علی
آن تو یخنی نهادست ای علی
۱۹