یک شبی پروانگان جمع آمدند
در مضیفی طالب شمع آمدند
۱جمله میگفتند میباید یکی
کو خبر آرد ز مطلوب اندکی
۲شد یکی پروانه تا قصری ز دور
در فضاء قصر یافت از شمع نور
۳بازگشت و دفتر خود بازکرد
وصف او بر قدر فهم آغاز کرد
۴ناقدی کو داشت در جمع مهی
گفت او را نیست از شمع آگهی
۵شد یکی دیگر گذشت از نور در
خویش را بر شمع زد از دور در
۶پر زنان در پرتو مطلوب شد
شمع غالب گشت و او مغلوب شد
۷بازگشت او نیز و مشتی راز گفت
از وصال شمع شرحی باز گفت
۸ناقدش گفت این نشان نیست ای عزیز
همچو آن یک کی نشان دادی تو نیز
۹دیگری برخاست میشد مست مست
پای کوبان بر سر آتش نشست
۱۰دست درکش کرد با آتش به هم
خویشتن گم کرد با او خوش به هم
۱۱چون گرفت آتش ز سر تا پای او
سرخ شد چون آتشی اعضای او
۱۲ناقد ایشان چو دید او را ز دور
شمع با خود کرده هم رنگش ز نور
۱۳گفت این پروانه در کارست و بس
کس چه داند، این خبر دارست و بس
۱۴آنک شد هم بیخبر هم بیاثر
از میان جمله او دارد خبر
۱۵تا نگردی بیخبر از جسم و جان
کی خبر یابی ز جانان یک زمان
۱۶هرکه از مویی نشانت باز داد
صد خط اندر خون جانت باز داد
۱۷نیست محرم نفس کس این جایگاه
در نگنجد هیچ کس این جایگاه
۱۸