عاشقی روزی مگر خون میگریست
زو کسی پرسید کین گریه زچیست
۱گفت میگویند فردا کردگار
چون کند تشریف رویت آشکار
۲چل هزاران سال بدهد بردوام
خاصگان قرب خود را بار عام
۳یک زمان زانجا به خود آیند باز
در نیاز افتند، خو کرده به ناز
۴زان همی گریم که با خویشم دهند
یک نفس در دیدهٔ خویشم نهند
۵چون کنم آن یک نفس با خویش من
میتوان کشتن ازین غم خویشتن
۶تا که با خود بینیم بد بینیم
با خدا باشم چو بیخود بینیم
۷آن زمان کز خود رهایی باشدم
بیخودی عین خدایی باشدم
۸هرک او رفت از میان اینک فنا
چون فنا گشت از فنا اینک بقا
۹گر ترا هست ای دل زیر و زبر
بر صراط و آتش سوزان گذر
۱۰غم مخور کاتش ز روغن در چراغ
دودهای پیداکند چون پر زاغ
۱۱چون بر آن آتش کند روغن گذر
از وجود روغنی آید بدر
۱۲گرچه ره پر آتش سوزان کند
خویشتن را قالب قرآن کند
۱۳گر تو میخواهی که تو اینجا رسی
تو بدین منزل، به هیچ و لا رسی
۱۴خویش را اول ز خود بیخویش کن
پس براقی از عدم درپیش کن
۱۵جامهای از نیستی در پوش تو
کاسهای پر از فنا کن نوش تو
۱۶پس سر کم کاستی در برفکن
طیلسان لم یکن بر سرفکن
۱۷در رکاب محو کن مایی ز هیچ
رخش ناچیزی بر آن جایی که هیچ
۱۸برمیانی در کمی زیر و زبر
بی میان بربند از لاشی کمر
۱۹طمس کن جسم وز هم بگشای زود
بعد از آن در چشم کش کحل نبود
۲۰گم شو وزین هم به یک دم گم بباش
پس از این قسم دوم هم گم بباش
۲۱همچنین میرو بدین آسودگی
تا رسی در عالم گم بودگی
۲۲گر بود زین عالمت مویی اثر
نیست زان عالم ترا مویی خبر
۲۳