یک شبی معشوق طوس، آن بحر راز
با مریدی گفت دایم در گداز
۱تا چو اندر عشق بگدازی تمام
پس شوی از ضعف چون مویی مدام
۲چون شود شخص تو چون مویی نزار
جایگاهی سازدت در زلف یار
۳هرک چون مویی شود در کوی او
بی شک او مویی شود در موی او
۴گر تو هستی راه بین و دیده ور
موی در موی این چنین بین درنگر
۵گر سر مویی بماند از خودیت
هفت دوزخ سر برآید از بدیت
۶