بعد ازین وادی فقرست و فنا
کی بود اینجا سخن گفتن روا
۱عین وادی فراموشی بود
لنگی و کری و بیهوشی بود
۲صد هزاران سایهٔ جاوید تو
گم شده بینی ز یک خورشید تو
۳بحرکلی چون بجنبش کرد رای
نقشها بر بحر کی ماند بجای
۴هر دو عالم نقش آن دریاست بس
هرک گوید نیست این سوداست بس
۵هرک در دریای کل گم بوده شد
دایما گم بودهٔ آسوده شد
۶دل درین دریای پر آسودگی
مینیابد هیچ جز گم بودگی
۷گر ازین گم بودگی بازش دهند
صنع بین گردد، بسی رازش دهند
۸سالکان پخته و مردان مرد
چون فرو رفتند در میدان درد
۹گم شدن اول قدم، زین پس چه بود
لاجرم دیگر قدم را کس نبود
۱۰چون همه در گام اول گم شدند
تو جمادی گیر اگر مردم شدند
۱۱عود و هیزم چون به آتش در شوند
هر دو بر یک جای خاکستر شوند
۱۲این به صورت هر دو یکسان باشدت
در صفت فرق فراوان باشدت
۱۳گر پلیدی گم شود در بحر کل
در صفات خود فروماند بذل
۱۴لیک اگر پاکی درین دریا بود
او چون نَبوَد در میان زیبا بود
۱۵نبود او و او بود، چون باشد این
از خیال عقل بیرون باشد این
۱۶