خواند داود پیامبر شست سال
بر سر خلقان زبور ذوالجلال
۱ای عجب آواز چون برداشتی
عقل رابر جای خود نگذاشتی
۲باد از رفتن باستادی خموش
برگهای شاخ گشتی جمله گوش
۳آب فارغ از دویدن آمدی
مرغ معزول از پریدند آمدی
۴گرچه خوش آوازیش بسیار بود
لیک از ماتم نبود از کار بود
۵لاجرم یک آدمی نگریستی
میشنودی خلق و خوش میزیستی
۶عاقبت چون ضربتی خورد از قدر
شد دل و جانش همه زیر و زبر
۷نوحهٔ خود را بصحرا شد برون
شد روان ازنوحهٔ او جوی خون
۸چون شد آواز خوش او دردناک
ای عجب شد چل هزار آنجا هلاک
۹هرکه آن آواز بشنیدی ز دور
گشتی اندر جان فشاندن ناصبور
۱۰تا خطاب آمد که ای داود پاک
آدمی شد چل هزار از تو هلاک
۱۱پیش ازین کس رانمیشد دیده تر
این زمان بنگر که چون شد کارگر
۱۲لاجرم اکنون چو کارت اوفتاد
آتشی در روزگارت اوفتاد
۱۳نوحهٔ تو چون برفت ازدرد کار
بر سر تو جان فشاندم چل هزار
۱۴بود آواز خوشت زین بیشتر
نوحهٔ ماتم دگر باشد دگر
۱۵هرچه از دردی هویدا آید آن
خلق کشتن را بصحرا آید آن
۱۶ما ز آدم درد دین میخواستیم
تا جهانی را بدو آراستیم
۱۷او چو مرد درد آمد در سرشت
پاک شد از رنگ و از بوی بهشت
۱۸زن کند رنگی و بوئی اختیار
مرد را با رنگ و با بوئی چکار
۱۹لاجرم چون اهبطوش آمد خطاب
پای تا سر درد آمد و اضطراب
۲۰هر کرا دل در مودت زنده شد
در خصوصیت خدا را بنده شد
۲۱سر نه پیچید از ادب تا زنده بود
لاجرم پیوسته سر افکنده بود
۲۲