سالک جان بر لب دل پر نیاز
گفت با داود داء ود باز
۱کای به داودی جهان معرفت
از ودودت ود میبینم صفت
۲جمع شد سر محبت صد جهان
نام آن داود آمد در زفان
۳دی که روز عرض ذریات بود
ذرهٔ تو انور الذرات بود
۴نور عشقت از جهان قدس و راز
بود همره جانت را زان وقت باز
۵بود در جانت جهانی را ز نور
آن همه حق شرح دادت در زبور
۶لاجرم آن رازهای غمگسار
جمله در آوازت آمد آشکار
۷ای خوش آوازیت با جان ساخته
خلق از حلق تو جان در باخته
۸ای دل پاک تو دریای علوم
زآتش عشق تو آهن گشته موم
۹آتشی کآهن تواند نرم کرد
هردو عالم را تواند گرم کرد
۱۰آن چه آتش بود کآمد آشکار
تا زبانش گشت بی دل چل هزار
۱۱راه گم کردم مرا آگاه کن
ذرهٔ زان آتشم همراه کن
۱۲تا میان پیچ پیچی جهان
راه یابم سوی آن گنج نهان
۱۳گفت داودش که یک کار ملوک
راست نامد در ره حق بی سلوک
۱۴پادشاهانی که در دین آمدند
جمله در کار از پی این آمدند
۱۵گر برین درگاه باری بایدت
عزم راهی قصد کاری بایدت
۱۶گر باخلاصی فرو آئی براه
مصطفی راهت دهد تا پیشگاه
۱۷در ره او باز اگر هستیت هست
دامن او گیر اگر دستیت هست
۱۸گر گدای او شوی شاهت کند
ور نهٔ آگاه آگاهت کند
۱۹چون گذشتی در حقیقت از احد
احمد آید مرجع تو تا ابد
۲۰راهرو را سوی او باید شدن
معتکف در کوی او باید شدن
۲۱چون تو گشتی بر در او معتکف
مختلف بینی بوحدت متصف
۲۲مرده دل آنجا مرو ناتن درست
زندگی حاصل کن از عیسی نخست
۲۳سالک آمد پیش پیر دل فروز
بازگفتش حال خود از درد و سوز
۲۴پیر گفتش جان داود نبی
هست دریای مودت مذهبی
۲۵در مودت درد دایم خاص اوست
موم گشته آهن از اخلاص اوست
۲۶