گفت محمود آن خدیو کامگار
میخرید از بهر خود برده هزار
۱پس ایاز پاک دل را آن زمان
در مکاس جمله بستد رایگان
۲آن غلامان میشدند از دور پیش
عرضه میکردند خصلتهای خویش
۳گفت آن یک من کمانکش آمدم
گفت این در تیر آرش آمدم
۴گفت آن یک نیزهٔ گردان مراست
گفت این یک خنجر بران مراست
۵گفت این یک من بدرم صد مصاف
گفت آن یک بشکنم من کوه قاف
۶گفت مردی از سر طعنه مگر
کای ایاز اینجا چه داری تو هنر
۷گفت ای سائل هنر دارم یکی
کز دو عالم بهتر ارزد بیشکی
۸بود جاسوسی مگر بشنود راز
رفت و گفت آن راز با محمود باز
۹شه بخواند او را و گفتش ای غلام
چه هنر داری بگو با من تمام
۱۰گفت اگر تاج خودم بر سر نهی
جایگه سازی مرا تخت شهی
۱۱هفت کشور زیر فرمانم کنی
بر همه آفاق سلطانم کنی
۱۲من نیفتم در غلط تا زنده ام
زآنکه من دانم که دایم بنده ام
۱۳در زمین و آسمان خاص و عام
نیست از فرمان بری برتر مقام
۱۴