صوفیی میرفت چون بیحاصلی
زد قفای محکمش سنگین دلی
۱با دلی پر خون سر از پس کرد او
گفت آنک از تو قفایی خورد او
۲قرب سی سالست تا او مرد و رفت
عالم هستی به پایان برد و رفت
۳مرد گفتش ای همه دعوی نه کار
مرده کی گوید سخن، شرمی بدار
۴تا که تو دم میزنی هم دم نهای
تا که مویی ماندهٔ محرم نهای
۵گر بود مویی اضافت در میان
هست صد عالم مسافت در میان
۶گر تو خواهی تا بدین منزل رسی
تا که مویی ماندهٔ مشکل رسی
۷هرچ داری، آتشی را برفروز
تا اَزارِ پای بر آتش بسوز
۸چون نماندت هیچ، مندیش از کفن
برهنه خود را به آتش در فکن
۹چون تو و رخت تو خاکستر شود
ذرهٔ پندار تو کمتر شود
۱۰ور چو عیسی از تو یک سوزن بماند
در رهت میدان که صد ره زن بماند
۱۱گرچه عیسی رخت در کوی او فکند
سوزنش هم بخیه بر روی او فکند
۱۲چون حجاب آید وجود این جایگاه
راست ناید ملک و مال و آب و جاه
۱۳هرچ داری یک یک از خود بازکن
پس به خود در خلوتی آغاز کن
۱۴چون درونت جمع شد در بیخودی
تو برون آیی ز نیکی و بدی
۱۵چون نماندت نیک و بد، عاشق شوی
پس فنای عشق را لایق شوی
۱۶