کردروزی چند سارخگی قرار
بر درختی بس قوی یعنی چنار
۱چون سفر را کرد آخر کار راست
از چنار کوه پیکر عذر خواست
۲گفت زحمت دادمت بسیار من
زحمتی ندهم دگر این بار من
۳مهر برداشت از زفان حالی چنار
گفت خود را بیش ازین رنجه مدار
۴فارغم از آمدن وز رفتنت
نیست جز بیهوده درهم گفتنت
۵زانکه گرچون تو درآید صد هزار
یک دمم با آن نباشد هیچ کار
۶خواه بامن صبر کن خواهی مکن
تو که باشی تا ز من گوئی سخن
۷لیک اگر از عجز آئی پیش در
زانچه میجوئی بیابی بیشتر
۸