سایلی خفاش را گفت ای ضعیف
بیخبر ماندی ز خورشید شریف
۱ای همه روزت شب تیره شده
از فروغی چشم تو خیره شده
۲در شب تیره بسی گردیده تو
رشته تائی روشنی نادیده تو
۳گر تو با خورشید میآمیزئی
از فروغ او چنین نگریزئی
۴چند در سوراخها سازی وطن
در نگر در آفتاب موج زن
۵تا ببینی آفتاب آتشین
ذرهٔ با او شوی خلوت نشین
۶ای عجب خفاش گفت ای بیخبر
من چه خواهم کرد خورشید و قمر
۷آفتابی را که خواهد شد سیاه
وز غروبش بر لوش دادند راه
۸روی زرد و جامهٔ ماتم به بر
در تک و پوئی بمانده در به در
۹تشنه تر از دیگران صد باره او
وز شفق آغشتهٔ خونخواره او
۱۰گر چنین خورشید ناید در نظر
گو میا چون هست خورشیدی دگر
۱۱تو مخسب ای مرد یک شب زنده دار
تا بشب خورشید بینی آشکار
۱۲روز من ای مرد غافل هر شبست
کآفتاب ینزل اللّه در شبست
۱۳چون پدید آید بشب آن آفتاب
خلق عالم را کند مشغول خواب
۱۴آفتاب از عکس چندانی ضیا
روی در پوشد به جلباب حیا
۱۵در گریز آید ز تشویر ای عجب
روز و شب خوش میکند از بیم شب
۱۶لیک هرکو همچو من محرم بود
آفتابش در شب ماتم بود
۱۷چون چنین خورشید در شب حاصلست
گر زکوری میبخسبی مشکلست
۱۸من نخفتم جملهٔ شب تا بروز
گرد آن خورشید میپرم ز سوز
۱۹چون نماید روی خورشید مجاز
ما بظلمت آشیان کردیم باز
۲۰چون بشب نقدست خورشید اله
آن چنان خورشید دیدن نیست راه
۲۱گر چو بازان همتی آری بدست
دست سلطانت بود جای نشست
۲۲ور چو پشه باشی از دون همتی
همچو پشه باشی از بیحرمتی
۲۳لاجرم چون پشه نقصان باشدت
بود با نابود یکسان باشدت
۲۴